پیدا شدن پیکر عارف که به داراب رسید، شایعات خاموش شد. شنیدم که شایعهسازان، خجالت زده شدهاند و آنها که حرفها را اینجا و آنجا با آب و تاب نقل میکردند چند روزی خودشان را مخفی کردهاند!
کمکم کشف راز شد که حمید همان شب که با نیروهای گردانش، سوار کامیون به سمت خط حرکت میکند، میرود روی تاج ماشین مینشیند. نزدیکیهای خط، گلوله تانک، مستقیم به او میخورد و در تاریکی شب هیچکس متوجه نمیشود. همه تصور میکنند گلوله به کسی نخورده و خود به خود توی هوا منفجر شده. همان روزهای اول هم راننده کامیون و بعضی بچهها میگفتند که حمید با ما سوار ماشین شد اما پیاده شدنش را ندیدیم. حرفی که هیچکس باور نکرد تا شایعه سازان در شهر داراب، آسوده کارشان را بکنند.
آنچه درباره حمید، هنوز گفتنی است، اینکه باقیمانده جنازهاش در طول این ۳۵ روز و در اوج گرما و رطوبت هوا، آسیبی ندیده بود و صورتش سالم مانده بود. گواه سخنم، عکس همان دست و سر است که بعد از سال ها، هنوز زینت قابی است که سینه دیوار اتاق محل کارم نصب شده است!
چهلمین روز شهادتش، جنازه حمید عارف روی دستهای فراوان دارابیها به سوی گلزار شهدا حمل شد