پیرمرد اهل دلی بود. مقداری هم اخلاقش تند بود. صداش میزدند؛ «مش نوروز»
از کنار جایگاه شهدا رد میشدیم. تابوت خالی دیدیم. «ناصر» خوابید و گفت: «اندازه است
پیر مرد آمد و شروع به داد و بیداد کرد که: این چه کاریه دیگه»
«قاسمی» گفت: «مش نوروز! منو نشورهها! این طوری بداخلاقی میکنه!»
پیر مرد زد زیر گریه: «آخه من نمیخوام جوونا برن. شما باید باشید، شما یاوران اماماید. باید پایدار باشید.»