مادر شهید عازم کربلا شد، از شروع حرکت این مادر داغدیده اشکهایش به عشق و دوری از فرزند هر آن بیشتر می شدند، آنچنان گریه می کرد که چندین مرتبه زائران با مراجعه به ایشان و اظهار ناراحتی از صدای ناله هایش تقاضا کردند گریه نکند چونکه تمامی کاروان با گریه هایش گریه می کردند. این مادر داغدار نمی توانست فراق فرزند خود را پنهان کند، تا اینکه کاروان به کربلای معلا رسید با هزاران امید و آرزو وارد حرم شد، بلند فریاد می زد آقا جان امام حسین(ع) من اینجا آمده ام محمدحسینم را از شما می خواهم، حسینم را از حسین می خواهم. دست نیازش به حرم رسید، بعد از بوسیدن حرم جیغی از دل کشید و بیهوش شد به گونه ای که هرکس آنجا بود می گفت مادر شهید از دنیا رفته است، در عالم رؤیا فضایی در برابر چشمانش نمایان گردید، آقایی در مقابل و محمدحسین فرزندش گوشه ای ایستاده مادر را نگاه می کرد، مرد پرسید مادر جان چرا اینقدر بی تابی می کنی، در جواب گفت: آمده ام حسینم را از شما می خواهم، گفت حسین را هم به شما می رسانیم فقط خواستیم زمانی بگذرد و صبر شما را ببینیم، می خواستیم مدتی حسین دور از شما باشد وگرنه نگاه کن حسین هم اینجا و در کنار شما ایستاده است، بی تابی نکن حسین هم به شما بازگردانده خواهد شد.
محمدحسین رو به مادر کرد و یک طاقه پارچه سفیدی که یک نقطه سبز روی پارچه سفید خودنمایی می کرد به مادر داد و گفت از این پارچه به هرکدام از خواهرانم یک قواره پارچه پیراهن و دو قواره پیراهن و چادر برای خودت درست کن. در این حین نفرات حاضر دور مادر شهید را گفته بودند و آب به صورتش زدن و به هوش آمد، لحظات اول دنبال فرزند خود بود اما پس از گذشت دقایقی متوجه شد هرآنچه بود رؤیایی صادقه از نظرش گذشته است. این اتفاق در سال ۱۳۸۲واقع شد