پدرشوهرم سرهنگ ارتش بود و وضع مالی خوبی داشت. اعتقادی هم به انقلاب و این چیزها نداشت. بعد از پیروزی انقلاب که اوضاع کشور ملتهب شد، خانواده بهرام او را برای تحصیل به ایتالیا فرستادند. تأکید هم کردند که به هیچ عنوان ایران برنگرد و همان جا بمان. همسرم آنجا در انجمن اسلامی دانشگاه، دوستانی انقلابی پیدا میکند. کمکم با انقلاب و اندیشههای حضرت امام (ره) آشنا و متحول میشود. پس از این تحول روحی تصمیم میگیرد به ایران برگردد، اما پدرشوهرم تهدید میکند که اگر برگردی، از ارث محرومت میکنم. بهرام قاطعانه پای اعتقاداتش میایستد و به ایران برمیگردد. اول عضو کمیته میشود و در غائله گنبد هم حضور پیدا میکند. سال ۵۹ هم که وارد سپاه میشود. از آن طرف پدرشوهرم تهدیدش را عملی و همسرم را از خانه و خانواده طرد میکند. بهرام مدتی به منزل داییاش میرود و بعد هم که زندگی مستقلی را شروع میکند. وقتی به خواستگاریام آمد خانوادهاش حاضر نشدند او را همراهی کنند و دفعات اول بهتنهایی برای خواستگاری به خانهمان میآمد