سال ۶۵ یک بارندگی شدیدی رخ داد و سیل آمد. نیروهای آموزشی در میان سیل گیر افتاده بودند و گویا به خاطر بیابانی بودن منطقه، شبهای سردی را تحمل میکردند. همسرم برای اینکه به آنها غذا و وسایل گرمایشی برساند، اصرار کرده بود که هلیکوپتری در اختیارش بگذارند. بار اول در روشنایی روز میروند و وسایل را میرسانند. بار دوم که هوا تاریک شده بود، از بالگردی استفاده میکنند که امکان پرواز در شب را داشت. قبل از پرواز بهرام به مادرش زنگ میزند و از ایشان میخواهد هوای من و پسرمان حامد را داشته باشد. حامد پایش شکسته و بد جوش خورده بود. من هم آن روزها ناخوش بودم. دخترم زهرا را باردار بودم. بهرام به مادرش گفته بود فرزند توراهیمان دختر است و اسمش هم زهرا است! مادرشوهرم بعدها میگفت: من فقط نیم ساعت قبل از شهادت بهرام با او صحبت کردم. بعد از این تماس ساعت هشت و نیم شب ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۵ بالگرد حامل بهرام و ۹ نفر دیگر از همرزمانش سقوط میکند و همگی به شهادت میرسند.