لباسش آرم سپاه نداشت. خیلی ناراحت بود و دنبال آرم سپاه می گشت تا بدوزد روی لباسش.گفتم : اگه با لباس سپاه به دست عراقی ها بیفتی، سرت رو می برند.خندید و گفت: آرزوی من اینه که مثل امام حسین علیه السلام شهید بشم . با سر بریده .ضامن نارنجک را کشیده بود و داشت با آن بازی می کرد که یک مرتبه از دستش افتاد وسط سنگر. برای یک لحظه ترس پنجه انداخت توی صورت همه ی بچه ها؛ ولی رضا خیلی آرام گوشه ی سنگر نشسته بود  فقط گفت : " یا مهدی " همین یک کلمه کافی بود. نارنجک کف سنگر آرام گرفت.