ماجرای عابس ابن ابی شبیب و شجاعت و وفاداری و دلدادگی عجیبش به خاندان رسول الله
او از همان آغاز ولایتمداری خود را نشان داد. موقعی که مسلم بن عقیل به خانه مختار آمده بود و زمانی هم که مسلم نامه امام حسین (ع) را میخواند و مردم گریه میکردند، میفهمد که بسیاری از اینها از روی هیجان و احساسات آمدهاند و لذا اگر پای عمل پیش بیاید، پای کار نیستند. لذا میبینیم وقتی مردم گریه میکنند از روی بصیرت جملات کوتاه و بسیار عمیقی را بیان میکند و به مسلم میگوید که از دل اینها که دارند اینگونه ابراز احساسات میکنند خبر ندارم و تو را راجع به اینها فریب نمیدهم که احساس شود استقبال شده و پشتوانه محکمی داریم؛ من از خودم حرف میزنم. اگر اهل بیت بگویند برخیز و جانت را بده آماده فداکاری هستم. به قدری در راه آنها شمشیر میزنم تا جانم را فدا کنم؛ چرا که از این کار فقط رضای خدا را مسئلت میکنم. و نشست.
حبیب ابن مظاهر برخاست و او را دعا کرد و گفت: خدا تو را رحمت کند. کوتاه سخن گفتی ولی حق را گفتی. از دل من سخن گفتی من هم مثل تو هستم.
عابس در کوفه به انتظار نمی ماند انتظار او او را به حرکت در می آورد و او از همان لحظه که ندای امامش را می شنود شوق دارد که به سمت مکه حرکت کند پس پیک مسلم بن عقیل به سوی امام حسین علیه السلام می شود و تا مکه میرود و از آنجا با امام همراه میشود.