زندگينامة سيدحميد به روايت مادر شهید
سر حميدم كه آبستن بودم، يك شب خواب ديدم كه دست كردم تو جيبم و ديدم يك سكهاي تو دستم هست كه روش اسم پنجتن نوشته شده. در جيبم را محكم گرفتم تا اينكه از خواب پريدم. صبح بلند شدم و گفتم: اين بچهام هم پسر است. اسمش را گذاشتيم غلامرضا و تو خانه صداش ميكرديم حميد. حميد از بچگي پرجنب و جوش بود. سر نترسي داشت. رضا دو سال از او بزرگتر بود همبازي حميد فقط او بود، با هم شمشير بازي ميكردند. كشتي ميگرفتند و هر دو مواظب بودند دست از پا خطا نكنند. حميد معلم شد. او با خواهر و برادراش خوب بود. همه دوستش داشتند. از وقتي رضا شهيد شد، حميد ديگر دل به چيزي نداد. مشوقش را از دست داده بود. رفت تو تظاهرات و راهپيمايي و جنگ و اين چيزها. رفت يك دوره چريكي ديد و رفت جنگ. لباسهايش را ميآورد كه بشوييم و جاهايي را كه پاره است بدوزيم. ميگفتم: اين ديگه پاره شده بايد يك لباس ديگر بخري. ميگفت: نه اسراف ميشه، هنوز ميشود از اين استفاده كنم.