حميد براي اولين بار بود كه ميرفت براي شناسايي. با دو نفر از نيروهاي چمران ميرفته كه همان اوايل دوره ديده بودند. يك افسر ارتش هم با آنها همكاري ميكرد. دو نفر بسيجي و حميد و يك نفر ديگر، شب حركت ميكنند. صبح ميفهمند وسط عراقيها گرفتار شدهاند.
افسر ارتشي ميگويد: يعني چه بلايي سرمان ميآيد؟ حميد ميگويد: راحت باشيد!
يك آيه قرآن ميخواند و ميگويد: مطمئن باشيد كه آنها ديگر ما را نميبينند.
حاج احمد اميني هم آنجا بوده. آية وجعلنا... را ميخوانند و حركت ميكنند.
حميد ميگفت: بعد از چهار كيلومتر پيشروي در جبهة عراقيها، تازه آنها متوجه شدند كه ما عراقي نيستيم. شروع كردند به تيراندازي. آن افسر اين چيزها برايش معجزه بود. آنقدر سجده كرد و گريه كرد و «يا حسين(ع)» گفت كه دل همه شكست. ديگر ولمان نكرد. هميشه همه جا فقط با ما ميآمد.