🌹 گام به گام با شهدا 🌹
🌟در تیرماه ۱۳۳۲ در خانواده ای متوسط در خطه ی سرسبز شمال، پسری به دنیا آمد که نامش را احمد گذاردند.
دوران تحصیلش را به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند.
بعد از گرفتن دیپلم، آماده ورود به دانشگاه شد؛ ولی با توجه به هزینههای سنگین و محرومیت مالی که داشت، از رفتن به دانشگاه منصرف گردید.
🌟در سال ۱۳۵۱ وارد هوانیروز شد.
آنجا مسائلی را می دید که به لحاظ مغایرت با مبانی اعتقادی، او را رنج میداد؛ اما سعی میکرد در معاشرت با استادهای خارجی، به گونهای رفتار کند که آنها را تحت تأثیر قرار دهد. در این مورد میگفت: «من یک مسلمانم و مسلمان نباید فقط به فکر خود باشد». او میخواست در آنجا نیز دامنه ارشاد را بگستراند.
🌟عبادات او نیز دیدنی بود. او شبها با صدای زیبایش قرآن میخواند و پیوندش را با پروردگار مستحکمتر میکرد.
🌟شهید شیرودی که خود نامدارترین خلبان جهان است درباره ی او گفته است:
“احمد استاد من بود. زمانی که ارتش صدام به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکشی بودکه با گلوله ی ضد انقلاب وارد سینه اش شده بود؛ اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند که بماند و پس از اتمام جراحی برود، اما او گفته بود:
"وقتی که اسلام در خطر باشد، من این سینه را نمیخواهم".
🌟 او چنان مبارزه با کفر را با زندگی عجین کرده بود که دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایش کوچکترین مانعی نبود. هر بار صحبت از فرزندانش و علاقه به آنها میشد، میگفت:
" آنها را به قدری دوست دارم که جای خدا را در دلم نگیرند."