بعد از سه هفته که مصطفی به هوش آمد، اولین جمله‌ای که بر زبان آورد این بود که من می‌خواهم برای دفاع از حرم حضرت‌زینب(س) به سوریه بروم. ما همه تعجب کردیم، نمی‌دانستیم چه اتفاقی برای مصطفی افتاده که این حرف‌ها را می‌زند وقتی علت را از مصطفی جویا شدم گفت در مدتی که در کما بوده است صحنه نبرد تروریست‌ها و رزمندگان مدافع حرم را می‌بیند و شاهد جانفشانی آنها بوده است. در آن میان دیدن حرم حضرت زینب او را بی‌قرار می‌کند. گویی خدا یک فرصت دیگر به پسرم داده باشد. مصطفی می‌گفت در خواب یک نفری آمد و به من گفت شما شهید خواهی شد. شهادت شما یا در روز ولادت امام حسین (ع) اتفاق خواهد افتاد یا در روز شهادت حضرت ابوالفضل (ع). وقتی شرح این روایت را از زبان مصطفی شنیدم با کمال میل از مدافع حرم شدن و راهی شدنش استقبال کردم و گفتم برو خدا ارحم الراحمین است خدا خودش به تو لطف کرده است. . آری آن رؤیای زیبا مصطفای من را بیدار کرد و او بعد از پیگیری و گذراندن دوره‌های لازم راهی میدان نبرد شد.