سال 94 زمانی که داعش تحرکات زیادی در منطقه داشت و خبرهای ناراحت کننده ای از جنایات این گروه تکفیری می شنیدیم قصد کرده بود برای مبارزه با این دیوصفتان به سوریه برود، ابتدا من راضی نبودم که حبیب برای جنگ برود و نگران بودم، به حبیب گفتم : " حبیب ! میشه نری؟! " گفت : " اگه من نرم و اتفاقی برای حرم حضرت زینب (س) بیفته اونوقت آیا می تونم اسم خودمونو شیعه بذارم ؟"
وقتی از رفتنش بی تابی می کردم همیشه به من دلداری می داد و می گفت لیاقت شهادت را ندارد و مشکلی برایش پیش نمی آید اما خودش کارهایی را که پیش از رفتنش لازم بود انجام می داد.
هر بار که از سوریه بازمی گشت برای اعزام دوباره بی تابی و لحظه شماری می کرد . می گفت نکند دیگر مرا نبرند . بسیاری از کارهای اعزام حبیب که فرصت نمی کرد انجام دهد را خودم انجام می دادم
. برای چهارمین بار بود که اعزام می شد، سوم مهر باید می رفت، مثل همیشه دلشوره داشتم به نحوی با بچه ها صحبت می کرد که زمینه سازی های لازم را از لحاظ ذهنی در بچه ها ایجاد کرده باشد بیشتر با نگاه هایش صحبت های دلمان را می زدیم.
در خانه ای اجاره ای زندگی می کنیم، حتی صاحب خانه هم نمی دانست که حبیب برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به سوریه می رود؛ روز تشییع پیکر شهید ، صاحب خانه آمده بود و گلایه می کرد که چرا به او نگفته بودیم می گفت مرا مدیون شهید کرده اید، حبیب اینطور میخواست که او اطلاعی نداشته باشد تا خدایی نکرده از عنوان مدافع حرم استفاده ای برای خودش نکرده باشد و صاحب خانه بخواهد بخاطر این موضوع ملاحظه ای کند و از حق خودش بگذرد.
قول داده بود مرا برای زیارت حرم حضرت زینب (س) به سوریه ببرد، در آخرین تماسی که با هم داشتیم بسیار خوشحال بود که شرایط برای سفر من هم به سوریه درحال مهیا شدن است، خیلی از این بابت خوشحال بود، از دلتنگی هایم که براش گفتم گفت که نگران نباشم و وقتی که به آنجا بروم با یکدیگر به ایران برمی گردیم .