راهي سفر شد. ساكش را كه بست، اشك امانش را بريد. گفت: شما راضي نيستيد كه من شهيد شوم تو را به خدا قسم راضي شويد تا من شهيد شوم و به آرزويم برسم. من مات و مبهوت به او نگاه كردم. بغض گلويم را فشرد. همينطور نگاهش كردم. انگار دلم آرام گرفته بود، به رفتنش رضايت دادم. رفت چند بار برايم نامه فرستاد.
برايش نوشتم چرا به مرخصي نميآيي؟ گفت: عمليات نزديك است و ميترسم بيايم و مهر فرزندم در دلم بيفتد و مانع از برگشتنم شود. او فرزند 6 ماههاش را رها كرد و اينگونه بدون هيچ تعلّقي بر بال ملايك نشست؛ قبل از اينكه او آسماني شود، خدا صبرش را به من داده بود تا بتوانم اين مصيبت را تحمّل كنم.