مدام ميگفت: «كاري بكنيد كه براي شهادت پذيرفته شويد.» هميشه شبها براي نماز شب بيدار ميشد. دلم ميخواست او را در حال عبادت ببينم. بالاخره خدا توفيق داد و من نيز براي نماز بيدار شدم.
او را ديدم كه پتويي به همراه خود دارد و به طرف درهاي كه در پشت چادرهاي ما قرار داشت، ميرود. آنجا حفرهاي مانند قبر را براي خود كنده بود و در آن سرماي زمستان هر شب در آنجا با خدا مناجات ميكرد. آن شب من دل به راز و نيازهايش سپردم و در گوشهاي اشكريزان به حال او غبطه خوردم.