سه ماه می شد که حاج محمود هر روز، روزه دار بود. ‌ آخرین شبی هم که به خانه آمد، گفت: «مرا سحر بیدار کن، اما نیاز نیست برای درست کردن سحری به زحمت بیفتی.» اتفاقاً چیزی هم برای درست کردن سحری نداشتیم، جز یک گوجه و یک تخم مرغ که همان را به عنوان سحری خورد. ‌ بعد از نماز که خواست از خانه خارج شود دختر سه ساله مان جلو در دوید، دستانش را باز کرد و ‌گفت: «بابا، من نمی گذارم امروز به جبهه بروی!» - «چرا دخترم مگر جبهه بد است.» - «اگه به جبهه بری شهید می شی!» - «بابا جان شهادت لیاقت می خواهد.» دخترکم با اخم گفت: «بابا اگه قول بدی که وقتی شهید شدی مرا با خودت بهشت ببری می گزارم به جبهه بری!» حاج محمود با شادی خاصی گفت: «پدر جان تو دعا کن من شهید بشم، آن وقت حتماً تو را به بهشت می برم.» حاج محمود دخترش را در آغوش گرفت و به او قول داد. بعد از آن بود که دخترمان راضی شد و از جلو در کنار رفت تا پدرش برای همیشه برود. (همسر شهید) 🌹شهید_حاج محمود_ستوده