همسر شهید می گوید : 👇 👇
یک ماه از تولد اولین فرزندمان می¬گذشت که عبدالقادر با تنی پر زخم به آباده برگشت. چیزي از نحوه مجروحیت نگفت، تنها چیزی که از زیر زبانش بیرون آمد این بود که مدتی تهران بستري بوده است. گوشه پذیرایی نشست. نگاهی غریبانه همراه با شرم و خجالت به فرزندش که گوشه دیگر اتاق خوابیده بود انداخت. حتی خجالت می¬کشید او را در آغوش بگیرد و ببوسد. هنوز نمی¬دانست فرزندش دختر است یا پسر. شرم می¬کرد از کسی هم سؤال کند. رو به من گفت: کمک مادر سفره را بیار!
رفتم توي آشپزخانه، اما دورادور عبدالقادر را می¬پاییدم. دیدم خودش را کنار فرزندش کشید. نگاهی به اطراف انداخت که کسی متوجه او نباشد، بند قنداق کودك را باز کرد تا ببیند فرزندش دختر است یا پسر!
خنده ام گرفته بود. با سر و صدا برگشتم توی پذیرایی، سریع خودش را جمع و جور کرد. لپ هایش از شرم سرخ شده بود. گفت: اسمش را چی گذاشتید؟
گفتم: مهدي!
بیش از دو هفته کنار مهدي نماند. با بدنی که هنوز زخم هایش به هم نیامده بود برگشت جبهه.
فرزند دوممان را هم که باردار بودم عبدالقادر جبهه بود. تماس که گرفت، گفتم: براي این یکی دیگه بیا!
گفت: نمی تونم، داریم براي عملیات آماده می شیم!
چهل روز از به دنیا آمدن فرزند دوم ما می¬گذشت که عبدالقادر برگشت آباده. باز با شرم پرسید: اسمش؟
گفتم: زینب!