در آخرین صحبت‌هایش گفته بود: «حالا شبانه‌روز در بیمارستان می‌مانم که تحویل سال نو بتوانم کنار شما باشم.» ما هم‌دلمان را به این وعده خوش کرده بودیم. نمی‌دانستیم روز ۲۸ اسفند شیرین زندگی‌مان برای همیشه از این دنیا می‌رود. با همه این‌ها ما چطور باید می‌فهمیدیم که خواهرمان دارد با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند؟ وقتی به من اطلاع دادند که دکتر شیرین را به بیمارستان مسیح دانشوری انتقال داده‌اند دیگر کار از کار گذشته بود. دکتر رفت و ما هنوز امید به بازگشتش داشتیم. او رفت و حسرت یک‌بار دیگر دیدنش را بر دلمان گذاشت. حتی حال رنجور او را ندیدم که رفتنش را باور کنیم. حالا فقط من مانده بودم که چطور با پدر و مادرم روبه‌رو شوم؟ چطور این خبر را به آن‌ها برسانم؟» این‌ها را «علی روحانی راد» برادر دکتر شیرین در حالی می‌گوید که هزار بار بغض و اشک می‌دود وسط حرف‌هایش.