وضع حاجی بدتر شد. آمدند بهش اطلاع دادند که آقا سرطان به حنجره شما رسیده، بعد هم به ریه رسیده. یکی دو ماه روی تخت بیمارستان بود، چکار میکرد؟ از عمل که میومد بیرون، بیهوشیاش که تمام میشد، موبایل به دست میشد. به همه مراکز و مساجد زنگ میزد ببیند چه خبر است! ارادت خاصی به حضرت زهرا (سلام الله تعالی) داشت. هر ساله در منزلش شب شهادت حضرت زهرا برنامه داشت. خانه را سیاهی میزد. مقید بود که تمام روحانی هایی که توی سطح شهر بودند، میآورد توی منزلش، عزاداری میکردند، سخنرانی میکردند. من یادم هست یکی از این عمل های آخرش که کرد، دکتر بهش گفته بود که حاجی را جایی نبرید که سر و صدا باشد یا جایی نبرید که تکان زیاد بخورد. آروم ببریدش خانه، بگذارید استراحت کند. تلفن را هم ازش دور کنید. حاجی را آوردند مسجد، ایام فاطمیه بود حاجی نشسته بود دم در، عصا هم دستش بود. مداح شروع کرد خواندن، سینه زدن. حاجی سینهزن امام حسین بود، خیلی مقید بود. وسط سینهزنی، رفیق ما حسن، آمد به من گفت: محسن بیا ببین سید محمود (حاجی) دارد چکار میکند. دیدم، سید محمود وسط سینهزنها ایستاده، دارد سینه میزند، هروله میکند. گفتم حسن، برو به حاجی بگو بیاید بنشیند، یک موقع برایش اتفاقی نیفتد. رفت بهش گفت، حاجی گفته بود: من با حضرت زهرا معامله کردهام.
کمکم حاجی شرایطش بدتر شد، جوری که دکتر جوابش کرد که هیچ امیدی نیست. تصمیم گرفت بیاید ایران و برود کربلا. وقتی به ایران آمد، یکی دو روز بعد حالش بد شد. بردندش بیمارستان خاتم الانبیا، چند روزی آنجا شیمیدرمانی شد. بعد از مرخص شدن از بیمارستان، رفت خانه چند روزی. بعد دوباره حالش وخیم شد، متاسفانه در بیمارستان فوت شد.