همه و با این تفکر آرام هستیم که پدرم شهید شده و حالش خوب است، البته دیگران او را در خواب با حال خوب میبینند و برایمان میگویند، بارها در خواب تکتک ما هم آمده است.
مادربزرگ بنده یعنی مادر پدرم، دو روز بعد از رفتن بابام، فوت کرد چون نتوانست دوریش را تحمل کند و سکته کرد، پدر من عصای دست مادرش بود همیشه و بعد رفتنش واقعا بیقراری میکرد.
وی میگوید؛ تا یادم نرفته یک چیز دیگر هم اضافه کنم پدرم در کانون خادمیاران رضوی هم عضو بود، چندبار آخری که رفتیم مشهد، در آزمون و مصاحبههای حرم امام رضا(ع) شرکت کرد و اسمش را برای خادمی در حرم نوشت... که فرصتش نشد که لباس خادمی را دوخته و بر تن کند.