در ادارهای با هم همکار بودیم. تماس گرفتند و گفتند پدرم سکته کرده و او را به بیمارستان بردهاند. بی قرار شدم. وسایلم را برداشتم و با بغض از پله ها با سرعت پایین می رفتم. در پاگرد یکی از طبقات مهدی را دیدم. از ماجرا که با خبر شد. بی آن که خبری بدهد یا وسیله ای بردارد، انگار که برادر من باشد به اندازه من عجله به کار انداخت. خودش پشت فرمان نشست و با هم به بیمارستان رفتیم. در راه با حرف های محکمش آرامم کرد. حتا آنجا هم که رسیدیم به پدرم هم دلداری میداد و میگفت خیلی زود بعد یک آنژیوی ساده به خانه بر میگردد. خودش هم روحیه خوبی برای مبارزه با کرونا داشت. در روزهایی که در بیمارستان مسیح دانشوری بستری بود مدام با او تماس میگرفتم. من گریه میکردم و او آرامم میکرد و با لحن جدی و شوخیاش میگفت این دیوانه بازی ها چیه؟ من زود بر میگردم. بعد از من میخواست که برایش روضه بخوانم. برایش ذکر مصیبت اهل بیت میخواندم و دلم بیشتر برایش تنگ میشد.کاش حالا هم کنار مان بود و آرام مان میکرد.»