برادرم فرزند اول و ارشد خانواده بود. از همین رو از همان دوران کودکی با آنکه دانش‌آموز درس‌خوان و فعالی بود به طور جدی در امور کشاورزی پدر و مادرم را همراهی و یاری می‌کرد. همچنین نیز به دلیل تعهدی که به مردم داشت تا پاسی از شب در مطب بود ولی با تمام مشکلات و گرفتاری‌ها باز هم خانواده و پدر و مادر را فراموش نمی‌کرد. به طوری که با تمام تنگناها حتی بیش از دیگر فرزندان از پدر و مادرمان خبر می‌گرفت و جویای احوالشان بود.  برادرم به طور جدی احترام والدین را داشت، بارها شاهد بودم که پای مادرم را می‌بوسید. از همین رو والدینم نیز به معنای واقعی دلبسته و وابسته ایشان بودند.