وقتی پای ویروس کرونا به ایران باز شد، مادرم به پدرم گفت شما که بازنشست شدی و الان داوطلبانه خدمت می کنی. دینت را ادا کردی. دیابت داری و ابتلا به این بیماری برایت خطرناک است. دیگر به بیمارستان نرو. بابا گفت من تعهد دارم به بیمارستان و به بیماران، حالا که بدتر از زمان جنگ نیست، باید بیمارستان باشم. پرستار بخش اورژانس بیمارستان بقیة الله بود و بیش از همه در معرض ابتلا به این ویروس تازه وارد. هر روز به بیمارستان می رفت.دست درد امان بابا را بریده بود. مخصوصا روزهای آخر که حجم کار سنگین بود. یک شب که به خانه امد، دستانش را با پمادی که از دکتر گرفته بود ماساژ می داد. گفت مریض های کرونایی بدحال نمی توانند جا به جا شوند، باید کمکشان کنیم. گفتم بابا جا به جایی بیمارها را به پرستاران جوان تر بسپر. سرش را تکان داد و گفت خدا ازمان راضی باشه بابا، این دست دردها چیزی نیست. برای خدمت به مردم زمان ومکان برایش مهم نبود.بیمار غریب از شهر دیگر که به بیمارستان می آمد می شد همیار بیمار، پا به پای مریض پیش می رفت. می گفت اینها غریبن در شهر ما. پدرم هم علائم داشت اما هر روز سرکار می رفت و می گفت لباس محافظ تنم می کنم.