. تعهد او به کارش آنقدر زیاد بود که سه روز قبل از بستری شدنش در بیمارستان هم سر شیفتش حاضر شد. آخرین روز، خودم تا بیمارستان بردمش، گفتم حالت خوب نیست کاش مرخصی می گرفتی. زیر بار نرفت و گفت در این شرایط نمی توانم خانه بمانم و استراحت کنم. اوضاع بیمارستان ها اصلا خوب نیست. مادرم در آی سی یو بستری بود و بابا هر روز بهش سر می زد. آخرین روزی که از سرکار آمد، در خانه از حال رفت و او هم در بیمارستان بستری شد. در زمان دفاع مقدس دو روز بعد از ازدواج به جبهه رفت و ۴ سال جنگید. در این ۴ سال، چند بار مجروح شده بود، در یکی از عملیات ها نیروهای بعث عراق اسیرش کرده بودند و در میانه مسیر فرار می کند. در همه این سال ها هیچ وقت خاطراتش از جنگ را برای ما روایت نکرد.فقط بعضی وقت ها که عکس هایش را ورق می زد با گریه می گفت یک گردان رفتیم عملیات، من برگشتم و چند نفر دیگر، همه شهید شدند.