محمدرضا داستانی» چه با صلابت در میان این همه غم، نقطه اتصال را پیدا می کند و با بغضی که در صدایش می دود می گوید:«اگر پدر و مادرم را به فاصله چند ساعت از دست دادم،اگر غسلشان ندادند، اگر کفنشان نکردند، اما به خواهرم احترام گذاشتند، خواهرم را به اسارت نبردند.
پدرم زاده کربلا بود،هر سال روز عاشورا کربلا بودیم و روبروی ضریح شش گوشه شانه به شانه هم بلند بلند می گفتیم بابی انت و امی و نفسی یا اباعبدالله(ع). پدرم، پرستاری بود که خودش را فدای مکتب امام حسین(ع) کرد و گرنه هیچ تعهدی نداشت که با آمدن کرونا در بیمارستان بماند، چون بازنشست شده بود. پای آرمان و اعتقادش ایستاد و شهید شد و مادرم را هم با خودش برد. رفتن پدر و مادرم اجابت دعاهای خودشان در زیارت عاشورا بود.»