بچه ها می گفتند عشق پدر و مادرشان به هم نسخه امروزی قصه لیلی و مجنون بود. دیوانه وار عاشق هم بودند. مرضیه 20 ساله از آخرین مکالمه پدر و مادرش می گوید:« مادرم بدنش ضعیف بود و زودتر از پدر در بیمارستان بستری شد، پدرم در خانه استراحت می کرد. یک شب با موبایل مادرم تماس تصویری گرفتیم. بابا به مادرم گفت انشاالله من پیش مرگت بشم، روی تختی که بستری شدی بخوابم، تو برگردی خانه. دقیقا روز آخر پدرم روی همان تختی از دنیا رفت که مادرم قبل از اینکه به آی سی یو برود در آن بستری بود. پدرم فقط چند ساعت بعد از مرگ مادرم زنده ماند، دوری او را طاقت نیاورد و شهید شد.»
بعد از روایت هر خاطره ای اشک، آخرین تلاش فرزندان شهید برای آرام شدن است. مرضیه ادامه می دهد؛« شهادت ناگهانی پدرم و مرگ مادرم ما را شوکه کرده. از وقتی پدر و مادرم هر دو با هم رفتند، در این خانه بسته شد. من طاقت ماندن در خانه خودمان را نداشتم.امروز بعد از شش ماه به خانه مان آمدیم و وقتی کلید انداختم و وارد شدم منتظر بودم مادرم از آشپزخانه بیرون بیاید، منتظر بودم بابا روی مبل برام شعر بخونه.ما آرزوداشتیم نوکری پدر و مادرم را بکنیم. ما هنوز چروک های صورت بابا را ندیده بودیم، اما راضی هستیم به رضای خدا.»