دختر شهید می گوید : 👇 💔
روز پدر بود، حال پدر و مادرم بد بود و هر دو بستری بودند. صبح روز پدر، مادرم از دنیا رفت و خبرمرگ او را ساعت 11 صبح به ما دادند. دنیا روی سرمان خراب شد. نمی دانستیم باید چه کنیم. گفتم ای کاش این خبر را به پدرم ندهند، داشتم دق می کردم اما می خواستم پدرم نفهمد که من حال خوبی ندارم. به موبایلش زنگ زدم، امید نداشتم گوشی را بردارد، اما جواب داد. بغضم را به سختی قورت دادم و سلام کردم و خیلی کوتاه گفتم بابا می خواستم روزت را تبریک بگم. انشالله خوب می شی و برمی گردی پیش ما، گفت دعا کن من هم زودتر برم پیش مادرت، فهمیدم از مرگ مادرم خبردار شده. صدای گریه هایش از پشت گوشی می آمد. با هم گریه کردیم. نتوانستم ادامه دهم. گفتم خیلی دوست دارم بابا. قطع کردم و فکرش را هم نمی کردم که این مکالمه کوتاه، آخرین باری بود که صدای پدرم را می شنیدم. بابا چند ساعت بعد از مرگ مادرم در روز پدر شهید شد. اما خبر شهادت او را به برادرم داده بودند اما هیچ کس به من حرفی نزد.»