برای تشییع پیکر مادرم رفتم و پیکر بی جان پدر را هم دیدم
«برای تشییع پیکر مادرم به سمت بهشت زهرا می رفتیم و من هنوز نمی دانستم پدرم هم از دنیا رفته و امروز روز به خاک سپردن هر دوی آنهاست. نزدیک بهشت زهرا که شدیم مادربزرگم با مقدمه چینی به من گفت یادت هست پدرت همیشه آرزو داشت شهید شود؟ یادت هست می گفت بدون مادرت زنده نمی ماند؟ بابا احمدت به آرزویش رسیده و شهید شده است. قرار است او را هم کنار مادرت خاک کنیم.هاج و واج مانده بودم. باورم نمی شد. شوک زده بودم. رفتیم بهشت زهرا به جای یک تابوت، دو تابوت دیدم، تابوت پدر و مادرم هر دو کنار هم.»
تلخ ترین لحظات زندگی اش را روایت می کند و ادامه می دهد:«آن لحظه های سخت خاطره یک سال قبل مادرم را مرور کردم وقتی می خواست برای زیارت به سفر سوریه برود، قبل رفتن گفت مرضیه دوست داری از سوریه برات چی سوغات بیارم؟ گفتم فقط یک درخواست دارم؛ از حضرت زینب بخواه که معلم مرضیه باشد. وقتی پدر و مادرم را به فاصله چند ساعت از دست دادم، من احساس کردم دعای مادرم استجابت شده و حضرت زینب معلمم شده، اولین درسی که از حضرت زینب گرفتم صبر بود. و گرنه با وابستگی شدیدی که من به پدر و مادرم داشتم همیشه فکر می کردم اگر یک روزی آنها نباشند من هم زنده نمی مانم. حالا شش ماه گذشته و هنوز زنده ام.»