خاطره ها یکی یکی در ذهن«محمدرضا داستانی»؛ پسر شهید نقش می بندد، خاطراتی که هم تلخند و هم شیرین و یکی از این خاطرات روزی است که در ناباوری تمام برای تحویل گرفتن پیکر پدر و مادرش به سردخانه بیمارستان رفته بود؛«وقتی رفتم پیکر پدر و مادرم را از سرد خانه بیمارستان تحویل بگیرم، مسئول سردخانه که از همکاران پدر و دوستانش بود با گریه خودکار را دستش گرفت تا اسم متوفی را روی کاوری بنویسد که پیکر پدرم در آن بود. وقتی می نوشت احمد داستانی دستش می لرزید، می گفت حیف از این همه مهر و عطوفت که اینقدر زود زیر خاک برود و صد حیف که جامعه پرستاری احمد داستانی را از دست داد.»