زمانى كه در مدرسه به آن ‏ها غذا و يا خوراكى مى ‏دادند، او آن‏ها را به بچّه‏ هاى ديگر مى ‏داد. با كت و شلوار به مدرسه نمى ‏رفت. مى ‏گفت: «ممكن است بچّه‏ ها نداشته باشند و وقتى مرا بينند ناراحت شوند.» او شلوار نو را با پيراهن كهنه مى ‏پوشيد. به پدر و مادرش احترام مى‏ گذاشت. اگر از خواهر و برادرانش كسى بلند با پدر و مادرش صحبت مى ‏كرد، به آن‏ ها تذكّر مى ‏داد و مى ‏گفت: «شما بايد احترام پدر و مادر را داشته باشيد و خجالت بكشيد كه با آن ‏ها بلند صحبت مى ‏كنيد.» با افراد خانواده بسيار مهربان بود. خواهرش را براى گردش بيرون مى ‏برد