آقای شاهسون، تنها بازمانده آن واقعه، درباره آخرین لحظههای زندگی شهید ناصری و شهدای دیگر کنسولگری جمهوری اسلامی ایران، چنین میگوید:
در آن لحظه نفسم را در سینه حبس کرده بودم. چند تا از همکاران در دم شهید شده بودند. ازسه، چهار نفرشان صدای ناله به گوش میرسید. یکی از آنها ناصری بود که بدن مطهر و خونینش افتاده بود روی من. معلوم بود دارد آخرین نفسها را میکشد. با همان آخرین رمقش، مشغول شد به گفتن ذکر مقدس حضرت سیدالشهدا (ع). صدای (یا حسین، یاحسین) گفتنش، هنوز هم توی گوشم است. هرآن انتظارمی کشیدم آن جوان طالب برای زدن تیر خلاص به مجروحها بیاید. ولی در کمال تعجب، دیدم هیچ صدایی بلند نمیشود.
شاید نیم ساعت به همان حال ماندم و جرات تکان خوردن پیدا نکردم. کم کم فهمیدم که آن نیروی طالب، گورش را گم کرده است، در را هم باز گذاشته بود. انگار خاطرش جمع شده بود که مجروحها، به تدریج، در اثر خون ریزی جان خواهند داد.
لحظه ای که تصمیم گرفتم بلند شوم، ناصری روحش پرواز کرده بود.