زماني كه حسين بعد از سه ماه حضور در منطقه به خانه آمد، او را نشناختم. همسرم پير و شكسته شده بود. گويي 50، 60 ساله شده باشد. دست بر گردنش انداختم و گريه كردم و گفتم چه كردهاند با تو كه چنين پير و شكسته شدهاي؟ حسين گفت: تازه متوجه شدم كه بعد از عاشورا چه بر سر خانم حضرت زينب(س) آمده است. وقتي حضرت زينب(س) به خانهاش بازگشت يك موي سياه در سر ايشان نبود و همسرش ايشان را نشناخته بود. حسين ميگفت «دوري از عزيزان و دلتنگي يك طرف و ديدن پيكر دوستانت كه در مقابل چشمانت تكه تكه شدهاند، طرف ديگر. وقتي ميبينم سر ناموس مسلمانانان چه بلاهايي ميآيد، وقتي بعد ازعمليات پيكر بچههايي را ميبينم كه تحت نظر من آموزش ديدهاند و حالا سر و دست و پا ندارند برايم سخت است.» وقتي مادر و برادرم حسين را ديدند گفتند ايشان ديگر نميماند. حسين ديگر متعلق به اين دنيا نيست. حسين ميگفت صحنههاي كربلا را به وضوح در منطقه به چشم ميتوان ديد. آدم ميتواند در عرض يك روز پير شود و من اين پير شدن را در همسرم ديدم. نميدانم چه ديدند كه پير شدند.