در سال 63 در منطقة پاسگاه زيد عراق بوديم که از يكي از برادران شنيدم كه يكي از دوستان از خصوصياتش اهتمام و توجه خاص داشتن به زيارت جامعة كبيره ميباشد و اين امر ذهن مرا تا مدتها به خويش مشغول ساخته بود كه سر اين زيارت چه ميباشد؟
در ایام ماه مبارک رمضان فرصتی را در مسجد امام حسن عسکری (ع) دزفول یافته و درس اخلاق آیت الله مشکینی را از طریق ویدئو گوش می دادیم که ایشان بر مداومت بر قرائت زیارت جامعه تاکید کردند.
تصميم گرفتم ، با توجه به اينكه گفته بودند كه در طول هفته نامة اعمال شيعيان دو بار به حضرت ولي عصر روحي فداه عرضه ميگردد ، برنامة خواندن زيارت جامعه را در شب سه شنبه كه نيمه هفته ميبود بخوانم . مدتهاي مديدي آنرا جهت توسل به خود حضرت خواندم و بعد از گذشت دوراني مقرر بدين شد كه هر شب سه شنبه به نيت توسل و عرض ارادت به يكي از چهارده معصوم برگزارش سازم .
اولیــــن تشـــرف شهیــد:
يك شب، كه شب سه شنبه بود با برادران ديده باني توپخانه ل7 نشسته بوديم و با هم حرف و سخن بر زبان جاري ميساختيم و چاي مينوشيديم . بعد از مدتي جلوس و همنشيني برادران بر خاسته و هر كس اسباب خفتن را معيا نمود و خوابيد . طبق قرار هميشه بلند شدم و رفتم وضو ساختم و آمدم بر روي پتويي كه جهت خفتن افكنده بودم نشستم . از امام زمان سلام الله عليه عذر خواهي و ندامت و طلب عفو از تأخير انجام زيارت را نمودم ، كه ببخشيد تا اين وقت طولش دادم ، زيرا سزاوار نبود و از ادب بدور بود كه با اين برادران اينگونه رفتار نمايم و از ميان جمعشان برخيزم بعد از اين سخنان كه با حضرت در ميان گذشتم ، صد تكبير مقدمة زيارت را گفتم يك لحظه احساس كردم چشمهايم بسته گرديد و در حالت بيداري احساس كردم پردهاي كنار زده شد . در اين احوال متوجه شدم كه به حالت دوزانو در برابر آقا و سرور و مولاي بزرگواري با قامتي رشيق و ديبائي لطيف و درخشان و بر تن در برابرش نشستهام و تعدادي با لباس ساده نظامي كه سه نفر سمت راست آن بزرگوار و سه نفر سمت چپ برگرد آن حضرت به حالت دوزانو نشسته بودند كه آن سيّد جلیل القدر به من خطاب نمود كه: سيّد ناراحت نشو ، همين كساني كه تو با آنان همنشين ميباشي من هم با تعدادي از ايشان همنشين ميباشم ، بعد از گفتاري چند با آن عزيزجان متوجه شدم كه سيّد ما و مولاي ما و امام ما حضرت حجه بن الحسن العسكري روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه فدا است . بعد از چند لحظه ديدم پرده جلو آمد و چشمهايم باز گرديد. با حالت تضرع و ابتهال و زاري و گريان در حالي كه قابل وصف برايم نبود و در پوست خويش نميگنجيدم زيارت جامعه را خواندم .