روایت مادرانه از شهید
من و پدر شهید سال 1368 ازدواج کردیم و صاحب سه پسر و یک دختر هستیم. همسرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و سه سالی در مناطق عملیات حضور داشت. سید محمد در یک خانواده با پیشینه رزمندگی رشد کرد و از همان دوران کودکی یعنی زمانی که تنها 6- 5 سال داشت علاقهمند به اهل بیت بود. برای آنها مداحی میکرد.
در همان ایام کودکان همسن و سال را دور خودش جمع میکرد و برای آنها روضه میخواند و واقعیت کربلا را با همان زبان بچگی برایشان تعریف میکرد. کمی که بزرگتر شد علاقهمند به فعالیت در بسیج شد. از همان روزها تا لحظه شهادتش هم یک بسیجی ولایی ماند. از همان دوران کودکی وقتی از شغلش سؤال میکردیم میگفت میخواهم نظامی شوم.
سید محمد علاقهمند به خاطرات و روایاتی بود که پدر از دوران جبهه و جهادبرایش تعریف میکرد. با اصرار زیاد از پدر میخواست تا همه اتفاقات و روزهای حضورش را با جزئیات کامل برایش بازگو کند. همیشه هم میگفت مامان کاش من در آن ایام جنگ بودم و پدرشان را درمیآوردم، دقیقاً همین جمله را به زبان میآورد.
پدرش جانباز جنگ تحمیلی بود و پسر عموی همسرم هم شهید دفاع مقدس است. همه اینها سید محمد را با مسیر رزمندگی و جهاد آشنا کرده بود. وقتی به آموزشها و مانورهای بسیج میرفت، میگفت مامان کی میشود که این آموزشها و مانورها حقیقی شوند؟ من هم میگفتم خدا نکند روزی جنگ شود. میگفت نه مادر اگر جنگ برای احیا و دفاع از اسلام باشد، من هم میروم تا از دین اسلام دفاع کنم. این دنیا مگر چه است که بخواهیم علاقهمند به آن شویم. باید ببینیم خدا چه را دوست دارد، ما همان را در نظر داشته باشیم. اگر در این راه شهید شدیم که چه بهتر.
سید محمد علاقهمند به روحانیت و حوزه بود. برای همین به محض اینک دیپلمش را گرفت برای حوزه ثبت نام کرد. چهار سال درس خواند و طلبه شد و بعد هم دو سال رفت تبلیغ. پسرش سید حسین را هم روی پاهایش مینشاند و میکروفن دستش میداد و میگفت میخواهم مداح شود. خیلی علاقهمند به این مسائل بود.
👇👇👇
ميگفت: در دنيا و آخرت روسفيدت ميکنم مادر