اصلا مبارزه براى رسيدن به حق مطلق، جزء زندگى انسان است و ما بايد به فكر اين باشيم كه هدف از آفرينش ما چه بوده است كه شاعر به جا سروده است:
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به كجا مى روم آخر ننمايى وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم
آيا زندگى دنيوى قفسى براى انسانها نيست؟ پس بايد ما تكليفمان را اداء كنيم و اين قفس را بشكنيم و به سوى معشوق خود يعنى خدايمان پر كشيم. چرا كه عاشق دور از معشوق نمى تواند، باشد و به همين دليل است كه معلم شهادت، امام حسين(ع) و ياران مظلوم و عطشان كربلا، با اينكه مى دانسته اند، كشته مى شوند و خانواده شان به دست يزيديان اسير مى گردند، لكن حركت مى كنند و چنان قيامى برپا داشتند كه آيندگان آن را الگوى زندگى قرار دهند و امام حسين (ع) در آن روز عاشورا تمام انسانهاى خدا دوست و موحد را خطاب قرار داده و مى فرمايد:
((هل من ناصر ينصرنى)) آيا مرا ياورى هست. ولى، افسوس كه تبليغات يزيديان زمان، جو جامعه را چنان مخدوش كرده بودند كه حسين فاطمه را در روز عاشورا تنها گذاشتند. اما اكنون مى بينم، سيل خروشان انسانهاى ايثارگرى را كه به نداى ملكوتى حسين (ع) لبيك گفته و به فرمان فرزند راستين او امام امت، خمينى بت شكن به سوى كربلاهاى ايران مى شتابند و با نثار خونشان، آيين محمد ابن عبدالله (ص) را براى هميشه زنده مى كنند.