ات آنقدر مشغول کار می شد که فراموش می کرد ناهار بخورد! شهید صالحی در جبهه طلبه باید این طوری باشد شب های پنج شنبه در منزلمان هیئت داشتیم و دعای توسل می خواندیم. گروهی از طلاب را پیدا کرده بود و هر هفته در این مراسم دور هم جمع می شدند. می گفت برای هیئت غذای خوب درست کن، این ها طلبه هستند و در طول هفته غذای خوب گیرشان نمی آید. برای رفتن به تهران از اتوبوس استفاده می کرد. حاضر نبود ماشین بگیرد. معتقد بود طلبه باید جوری زندگی کند که مردم به قشر آنها بدبین نشوند. می گفت وقتی پیاده می روم یا از وسایل شخصی عمومی استفاده می کنم، می توانم با مردم صحبت کنم و به سوالات شرعی شان پاسخ بدهم. خیلی به آقا مجتبی پیشنهاد پست و مقام می شد اما ایشان قبول نمی کردند. می خواستند بین مردم باشند. یک خانه برای سه خانواده! وقتی به قم آمدیم پدرم برای ما یک خانه گرفت که نرویم مستاجری. بعدها آن منزل را فروختیم و یک خانه بزرگتر ساختیم. وقتی خواستیم به منزل جدیدمان برویم آقا مجتبی گفت می خواهد منزل را بفروشد. گفت دو تا از دوستانش زن و بچه دار هستند و خانه ندارند و اوضاع مالی شان خیلی بد است. می خواست با پول آن خانه، برای آنها هم خانه بخرم. آن خانه را فروخت و با پولش برای دوستانش خانه خرید و با باقی مانده آن، برای خودمان یک خانه کوچکتر خرید. با این کار 3 خانواده صاحب خانه شدند. نامه ای که بوی شهادت می داد ایشان زیاد به جبهه می رفتند. دفعه آخری که می خواستند به جبهه بروند، در تهران بودند. قبل از رفتن، برای ما نامه نوشتند و از طریق مادرم به دست ما رساندند. برای ما خیلی عجیب بود. چرا که آقا مجتبی هیچ وقت نامه نمی نوشتند. وقتی نامه اش را خواندم خیلی دلشوره گرفتم و حالم منقلب شد. آنجا بود که به دلم افتاد باید خودم را برای شهادت ایشان آماده کنم. دختر بزرگم هم زد زیر گریه و گفت پدر هیچ وقت نامه نمی داد، نکنه می خواد شهید بشه. البته من از سال پیش آمادگی شهادت ایشان را داشتم. نحوه شهادت ایشان قرار بود روز 29 بهمن سال 62 ساعت 4 صبح به سمت کردستان حرکت کنند اما وقتی می خواستند راه بیفتند، می بینند که درب گاراژ باز نمی شود. هرچه تلاش می کنند موفق نمی شوند آن را باز کنند. راننده به آقا مجتبی می گوید بیایید از سفر امروز منصرف شویم و یک روز دیگر حرکت کنیم. ایشان قبول نمی کنند و می گویند هر طور که شده باید امروز حرکت کنیم. بالاخره با هر زحمتی بوده در را باز می کنند و ساعت 7/5 صبح حرکت می کنند. در بین راه در باختران توقف می کنند. در آنجا براداران سپاهی به آقا مجتبی می گویند 3 روز است که به بچه های خط مقدم ذخیره نرسیده، اگر می توانید سهمیه آنها را ببرید. ایشان هم بعد از مشورت با راننده قبول می کنند. اجناس را بار می زنند و حرکت می کنند. در طول مسیر، آقا مجتبی بین راننده و کمک راننده نشسته بودند اما وقتی برای بنزین زدن می ایستند، جایشان را با کمک راننده عوض می کنند و کنار پنجره می نشینند. در منطقه جوانرود کرمانشاه ماشین شان توسط عوامل ضد انقلاب مورد هدف تیراندازی قرار می گیرد. تیر اول به پهلوی آقا مجتبی می خورد و فریاد یا زهرا(س) سر می دهد. به فاصله کمی گلوله ای دیگری به پشت سرش اصابت می کند و به شهادت می رسد اما راننده و کمک راننده با اینکه مجروح شده بودند، زنده می مانند. منافقین بعد از بردن اجناس، ماشین را آتش می زنند و همین موقع نیروهای سپاه از راه می رسند. راننده و کمک راننده از ماشین خارج شوند و پیکر آقا مجتبی را هم از ماشین خارج می کنند. آقا مجتبی دفترچه ای داشتند که خیلی از مطالبشان را داخل آن می نوشتند که متاسفانه در آن واقعه به طور کامل سوخت. پیکر مطهر ایشان بعد از مراسم تشییع باشکوه مردم، در گلزار شهدای قم و در قطعه چهارم، ردیف 5 به خاک سپرده شد. ماجرای کرامت شهید بعد از شهادت بعد از شهادت آقا مجتبی، مراسم های متعددی از سوی ارگان ها و گروه های مختلف به منظور بزرگداشت ایشان برگزار شد. قرار بود در خوانسار هم مراسمی به همین منظور از سوی فرماندار آنجا برگزار شود. به همین خاطر ما را هم به این مراسم دعوت کرده بودند. دخترهای کوچکم به خاطر درس و مدرسه شان نتوانستند همراه ما به خوانسار بیایند و در قم ماندند. آن روز برای دخترهای من روز عجیبی بوده است. خودشان می گویند در آن روز همه اش احساس می کردند کسی آنها را دنبال می کند. حتی وقتی به گلزار شهدا و نانوایی رفته بودند این احساس را داشتند. دخترم زهرا کلاس اول راهنمایی بود. وقتی به مدرسه می رود، مدیرشان برنامه امتحانات ثلث دوم را بین دانش آموزان می کند و از بچه ها می خواهد که والدینشان آن را ملاحظه و امضا کنند. دخترانم هم با ناراحتی به خانه بر می گردند. بچه ها را به خواهرم سپرده بودم، به همین خاطر شب هم پیش آنها مانده بود. آن شب زهرا پدرش را در خواب می بیند. از او می پرسد بابا غذ