خدایا وصیتم را در چند قسمت و برای هر مخاطب می‌نویسم؛ ابتدا به خالق عزیز خودم این یگانه باور صادق. خدایا من به جایی رسیده‌ام که معتقدم انسان روزی باید بمیرد، پس تلاش برای بقاء را نمی‌پسندم. خدایا عیبی ندارد که باور خودم را در مورد شهادت و آزادگی اعلام کنم؛ چرا که می‌دانم خدای من سخت‌گیر نیست. خدایا برای من شهادت لحظه‌ای است که در اوج آمادگی جان می‌دهم؛ چون در عصر ما این باور است که شهید باید در راه جهاد و در معرکه نبرد با کفار شهید شود، ولی سوال من از آن این است که کافر برای پیروزی کفرش تنها به معرکه جنگ و با سلاح تفنگ و شمشیر می‌آید؟! پس اگر این چنین بود تاکنون با اولین جنگ باید تکلیف حق جویان و در تقابل با ظالمان باشم. حالا این صف ممکن است در جبهه باشد یا در خیابان شهرم و یا در هر جایی دیگر که نمی‌دانم که ظلم شود. خدایا در این مدت زمان عمرم که نمی‌دانم که کم بود یا زیاد قصد خدایی بودن داشتم ولی در مواردی دشمن تو شیطان مرا اغفال نمود خدایا طلب عفو و مغفرت می‌کنم خدایا باز هم به من فرصتی بده تا در لحظه جان کندن بتوانم این کلمات را بر زبان بیاورم. خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی. از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم، تمام عشقم به انقلاب بود. در زمان حیات خمینی کبیر (ره) کودک بیش نبودم. البته حسرت نمی‌خورم چون بعد از پیر بزرگ، سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند. خدایا خودت خوب می‌دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده‌ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی‌تاثیر نبودند که ان‌شاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم