همان 13 بهمن 1394 بود که یکی از دخترها یعنی ملیکا سادات، خواب دید که پدر از روی یک بلندی، با دست خونی، او را میبوسد و سپس به او میگوید: من میروم؛ اما زود به زود به دیدنتان میآیم.
او این خواب را در حالی برای مادر و خواهرش، مریم سادات تعریف کرد که میگریست و بابا را میخواست.