یک سال از روزی که مسعود مفقود شده بود، میگذشت. از معراج الشهدا تماس گرفتند و گفتند: «پیکر برادرتان پیدا شده است!» با اخوی بزرگمان راهی معراج الشهدا شدیم. پیکری را نشان دادند که سر نداشت و رگهای گردنش بریده بریده بود. نیمی از لباس سپاهی که بر تن داشت، سوخته و نیم دیگرش سالم بود. باور نمیکردم او برادر من باشد. محتویات جیبش، همان کیف کوچکی بود که به او داده بودم تا نوشتههای ضروری خود را داخل آن بنویسد. مسعود نیز آدرس و شماره تلفن خانواده و تعدادی از دوستانش را نوشته بود. میان یادداشتها چند بیت شعر نیز به چشم میخورد. یقین داشتم هنگام مداحی این شعرها را خوانده است.
زمانیکه پرسیدم: «پیکر برادرم را در کدام منطقه تفحص کردید؟» گفتند: «پیکر ۵۰ تن از فرماندهان ایرانی در منطقه قصر شیرین با جنازه تعدادی از فرماندهان حزب بعث مبادله میشود و پیکر مسعود یکی از آن شهدا است.»
مسعود مسوول دسته کربلا در گردان عمار لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) بود.