کاظمی آشتیانی به روایت دوستان 👇👇👇
 همیشه میخواست کاری کارستان کند
سال ۱۳۵۸، در اولین کنکور پس از انقلاب، سعید و من در یکی از دانشگاههای استان اصفهان قبول شدیم. سعید در رشتهی فیزیک و من در شیمی. یک روز وقتی اتوبوسمان به مقصد تهران در حرکت بود، برای نماز توقف کرد و آنجا اولین نقطهی آشنایی من با او بود. جوان پُرشوری که بعدها رویش مبارک انقلاب لقب گرفت. جالب بود که هم سعید و هم من، در کنکور سراسری، دانشکدهی توانبخشی را نیز انتخاب کرده بودیم.
بروبچههای دانشکدهی توانبخشی سهم قابل توجهی در جنگ تحمیلی داشتند و من فکر میکنم بعد از شهیدانمان، سهم سعید از همه بیشتر بود. نزدیکیهای عملیات که میشد، سعید اولین کسی بود که لباس خاکی به تن میکرد. در پوست خود نمیگنجید. در جنگ، چه بهعنوان یک پزشکیار و چه در قامت یک رزمندهی خط مقدم، خاطرات زیادی از خود بهجای گذاشت. چیزی که او را از همه ممتاز میکرد، توجه و ارادتش به شهدا، خصوصاً شهدای دانشکده بود. شهید رعیت اولین شهید دانشکده بود؛ پسر فقیری از روستای یزدل کاشان. سعید بعد شهادت غلامرضا رعیت، مدام به یزدل میرفت و به پدر و مادر او سر میزد. با آنکه درسها سخت بود و مسئولیتش در جهاد سنگین، اما هیچوقت از این کار خود دست نمیکشید؛ آنگونه که انگار فرزند خانوادهی شهید رعیت بود. یادم نمیرود بعد از آنکه سعید را از دست دادیم، پدر شهید رعیت در حالی که اشکهایش چون سیل بر صورتش جاری بود، به من گفت: ایکاش من جای سعید مرده بودم.