ماندگارترین خاطره‌ای که از ایشان به یادگار دارم، در واقع بالاتر از یک خاطره، یادگاری است که بر صحیفه‌ی قلبم به لطف خدا همیشه ماندگار خواهد بود. چند شب پس از عروجش بود که به خوابم آمد. حوالی اذان صبح بود، در جمعی از دوستان جهادی. جلو رفتم و بعد از سلام، پرسیدم: سعید دوست داشتی بری اون دنیا؟ گفت: نه. گفتم: الان که رفتی ناراحتی؟ گفت: نه، الان راضی‌ام و بعد از تک‌تک شهدای دانشکده از او پرسیدم. گفتم: مهدی (خداپرست) را دیدی؟ گفت: بله. گفتم: غلامرضا (رعیت) را دیدی؟ گفت: بله. گفتم: محمدرضا لطفی را چطور؟ گفت: همه را دیدم، همه آمده بودند. حتی مجید مسجدی هم آمد (من او را نمی‌شناسم)، کمی گرفتاری داشت که حل شد و پیش بچه‌هاست. بعد رو کرد به من و گفت: مهدی من باید برم دیگه نمی‌تونم بمانم و مثل پرنده‌ای پرواز کرد و رفت. دوباره فردا شب مجدداً به خوابم آمد. در همان فضای قبلی و همان حال‌وهوا، دوباره چند سؤالی از او پرسیدم؛ سؤالاتی که همیشه در ذهنم بود. از جمله جایگاه نماز چیست؟ خیلی ساده گفت: نماز نور است، آدم بی‌نماز در تاریکی مطلق است و مؤمن نمازخوان اطرافش روشن. پرسیدم در آن دنیا چه چیزی برای خدا مهم است؟ گفت: حق‌الناس، اگر رعایت کرده باشی، جایگاه داری و اگر پایمال کرده باشی، خدا هرگز نمی‌گذرد. مهدی اکبری، عضو هیأت‌ علمی دانشکده‌ی علوم توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی ایران