اگر از این طلبه جهادی بخواهم بنویسم، صدای لرزان پیرزنی را به یاد میآورم که تنها دلخوشی اش هم کلام شدن با او و مددکاران مرکز نیکوکاری اش بود. در مخروبهای کوچک، در فراموش شدهترین نقطه این شهر، در بستر بیماری افتاده بود و مدتها پایش را از خانه بیرون نگذاشته بود. به او لبخند میزد و میگفت: مادرجان من بسته معیشتی نمیخواهم، هم صحبت میخواهم. فقط گاهی سری به من بزنید. حجت الاسلام دارایی کنارش مینشست و با دقت و حوصله به همه حرفهای پیرزن گوش میداد.
همه آرزوی پیرزن تنها همین دقایق کوتاه هم صحبتی بود که بر آورده شد. از او حالا آرزوهایی را به یاد میآورم که آرزوی برآورده کردنشان را داشت. خودش، اما اصرار داشت در گوشهای دنج از این داستانها باشد، جایی که هیچ کس نام و نشانی از او پیدا نکند