راست می‌گفت حاج قاسم که تا شهید نبوده باشی، شهید نمی‌شوی. حاجی اصلانی که با زبان روزه در قطعه‌ای از بهشت روی زمین به خون خودش غلتید، خیلی قبل‌تر شهید شده بود. همان روزهایی که همراه ۳ برادرش، نوجوانی و جوانی‌شان را در خط مقدم و زیر توپ و خمپاره می‌گذراندند. همان روزهای بی‌پایانی که پرستار دائمی برادر جانبازش بود. همان روزهایی که داوطلبانه، شد غمخوار مردم غمدیده حاشیه شهر مشهد و نه مثل خانواده‌اش که بیشتر از آنها برای رفع مشکلاتشان دوید و تلاش کرد و ریش گرو گذاشت. حاج محمد، در تمام سال‌هایی که زندگی‌اش را وقف فعالیت‌های جهادی و مردمی کرده بود، شهید زنده بود و عاقبت هم به آرزویش رسید. طلبه جهادگر گمنامی که همیشه لبخند بر لب داشت، مزد خدمت بی‌منتش برای محرومان را در یکی از روزهای مهمانی خدا گرفت و با لباس شهادت، زائر و همسایه همیشگی امام رئوف (ع) شد.