فرزند شهید می گوید : 👇 پدر نگاه ویژه‌ای به مادر داشتند. ما و دیگران را بسیار توصیه می‌کردند به خدمت و احترام به مادر. می‌گفتند «من هر چی دارم از احترام و خدمت به مادر و بعد خدمت به خانواده‌ست. شما هم اگه به مادر و بعد، خانواده‌تون خدمت کنید، در هر جایگاهی باشید، موفق می‌شید.». روزی در دفتر پدر بودم که همکارشان با یک جعبه شیرینی آمد و گفت «آقای دکتر، من ازدواج کردم.» پدر گفتند «به‌به! مبارک باشه! ولی آقای پسر! حواست باشه! توی خونه همیشه تو مقصری! هر اتفاقی بیفته تو مقصری! حتی اگه احساس کردی همسرت مقصره، بدون که تو مقصری!» نوع نگاه‌شان به خانه و خانواده این‌طور بود. خط قرمزشان، مادر بود. به مادر بسیار احترام می‌گذاشتند. آنقدر رابطه احساسی عمیقی بین این دو بود و آنقدر جایگاه همسر برایشان ویژه بود، که حتی در مهم‌ترین جلسات شورای امنیت، ساعت قرص مادر را فراموش نمی‌کردند و برای یادآوری‌اش تماس می‌گرفتند. تا همین اواخر، خیلی وقت‌ها پدر را می‌دیدم که ظرف می‌شستند و کارهای خانه را انجام می‌دادند. مادرم می‌گفتند «محال بود از خونه خارج بشن، بدون اینکه چای دم کنند.» امکان نداشت جلوتر از مادرم راه بروند. شهید همیشه برای دو مراسم، حتی در بدترین شرایط امنیتی از خانه بیرون می‌رفتند؛ عاشورا و تاسوعا، و شب‌های احیا. همیشه این مراسم‌ها را در مسجد بودند. بعد از مراسم، کنار خیابان منتظر می‌ماندند تا مادر برسند. هر چه محافظان می‌گفتند، سوار ماشین نمی‌شدند. تا همین اواخر در ماشین را برای مادر باز می‌کردند و قبل از مادر در ماشین نمی‌نشستند. در کل احترام خاصی برای زن و خصوصاً مادر و همسر قائل بودند و همیشه به ما سفارش این دو را می‌کردند.