وقتی حضرت آقا او را «شهید» خطاب کرد خیالم راحت شد
آن زمان به اینها شهید نمیگفتند و میگفتند اینها شهید نیستند، ولی در پلاکاردها مینوشتند شهید.
از طرفی خودش هم خیلی صداقت داشت، من هم نمیدانستم در آنجا چه اتفاقی افتاده است.
به من گفتند ایشان شهید نیستند، گفتم اگر شهید نباشند من همه این پلاکاردها را جمع میکنم، خیلی اصرار ندارم که در خلاف جهت کسی قدم بردارم که در کوچکترین مسائل رعایت حلال و حرام را میکرد و حتی پاراگرافی را از قلم نمیانداخت؛ لذا به امام زمان (عج) متوسل شدم و گفتم خودت میدانی در آنجا چه اتفاقی افتاده و هیچکس هم نیست که در این شرایط جواب من را بدهد، روی در و دیوار هم همین طور نوشته میشود شهید، اگر شهید نیست من را باخبر کن، من خودم آنقدر توانایی دارم که اینها را جمع کنم، همین طور از دلم این حرفها را زدم، گفتم فقط من را باخبر کنید. فردای آن روز آقا گفتند بیایید برای دیدار، در آن دیدار آقا گفتند شهید والامقام... که همان جا خیالم راحت شد که امام زمان (عج) جوابم را از زبان حضرت آقا دادند.