نامه یک خطی یک مادر برای فرزندش در خط مقدم!
روزی یکی از رزمندهها به نام شهاب که مسؤول آوردن نامهها بود منصور را صدا کرد و گفت: سلام بر بهترین بیسیمچی ایران.
-سلام بر بهترین کبوتر نامهبر ایران.
شهاب گفت: فقط تو نامه نداشتی که تو هم نامهدار شدی!
منصور گفت: نامه!؟ از کی؟
- نمیدانم از تهران. شاید هم از طرف یک عاشق!
منصور گفت: بده ببینم. منصور نامه را نگاه کرد و متعجب زیر لب گفت از خانه است. نامه را باز کرد لحظهای طول نکشید که اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: باورم نمیشود شهاب نامه از مادرم هست. ببین فقط یک خط توانسته بنویسد: «منصور پسر عزیزم همیشه سلامت باش. برات دعا میکنم». منصور که گویی الماس در دستانش بود نامه را چند باری بوسید و نگاهی به شهاب کرد و گفت: تا حالا شده فکر کنی آخر دنیا رسیده؟ من الان همچین حالی دارم. فقط یک آرزو مانده که نمیدانم به قول على آن قدر بیکار است که به من سر بزند یا نه! طولی نکشید که منصور آخرین خواستهاش از خدا را هم گرفت.