حسرت پدر برای دیدن پسر کم دیدمش. حسرتی که روی دلم مانده همین است، کم دیدمش. حسرت روی دلم مانده که با هم برویم جگرفروشی سید و پسرم با حقوق روزمزد نصب پرده‌های دم عید، هی بخندد و با دهان پر بگوید «بابا بگم یه سیخ دیگه بیاره؟» همیشه خسته بودم و تازه از کار برگشته بودم و این پسر را که زود مرد شد، کم دیدم. فواد که ریش درآورد، دلم قرص شد. روز‌هایی که فواد به دنیا آمد هم نگران بودم به خانه نرسم. با عجله خودم را رساندم اصفهان. بعدش که خبر دادند بچه پسر است، همان جا نشستم زمین و توی سرمای اصفهان الحمدالله گفتم. دلم قرص شد که از حالا دیگر وقتی من نیستم چراغ خانه روشن است. گریه من پشت سر فواد با گریه مهناز و فروغ فرق می‌کند، گریه‌ام با گریه همسایه‌ها یا مسئول‌های شهر یا مربی‌های فواد فرق می‌کند. با گریه دایی وحید و احمد و بی بی و خاله‌ها هم فرق می‌کند. درست وقتی داشتم آرام می‌خوابیدم، درست وقتی تکیه‌گاه و عصای میان‌سالی‌ام کنار دستم بود، تنها شدم. خانه‌ام تاریک شد و کور شدم.