صبح‌ها همین طور که توی سرویس می‌نشینم تا برسیم کارخانه، صدای فواد توی گوشم است که تواشیح می‌خواند. بعضی وقت‌ها رسیده‌ایم و من هنوز مبهوت صدای پسر هستم. قرآن فواد را چند برابر کرده بود. تکثیر شده بود. من فواد قبل از قرآن و بعد از قرآن را دو تا فواد می‌دانم. این پسر پای قرآن رشد و برکت پیدا کرد. چهار ماه آخر، شبانه‌روز با قرآن بود. چهار ماه آخری که به مسابقه می‌رسید. همین اتاق آن طرفی خانه را برای‌شان هماهنگ کرده بودیم. قرآن شبیه چراغ نه شبیه خورشید، خانه ما را روشن می‌کرد. این صورتی که می‌بینید از من سفید شده یا این قامتی که می‌بینید خم شده از پیری نیست. من یک شبه همه چیزم را با هم از دست دادم. تک پسر قاری خوش صدای خوش هیکلم را.