به مادرش گفتم بگذارد این جنازه‌ای که می‌گویند، فواد من است، همان جا توی بقیع آرام بگیرد. پیش غریب‌ترین امام‌ها باشد. زیر سایه پیغمبر (ص). به مادرش گفتم «مگه دعای شب و روزت همین نبود؟ مگه نمی‌خواستی فواد زیر سایه اهل بیت(ع) باشه؟ بذار همون جا بمونه. مادرش این طوری راضی شد. ولی هنوز هم باور نکرده. من خوب می‌فهمم که هنوز منتظر است فواد بیاید. هنوز دست به وسایلش نزده. لباس‌های فواد سر جای خودشان هستند.