مادر شهید منا که خود در شامگاه عید قربان چادر به چادر به دنبال فرزند دلبندش جستجو می کرده گفت: دعا می کردم خدا اسماعیل ما را برگرداند. وقتی صورت برافروخته و چشمان سرخ پدر مجید را که دیدم نمی دانستم باور کنم چه اتفاقی افتاده. ما باید بر می گشتیم اما مگر بدون مجید می شد.... مجیدم برای رمی جمرات از چادر خارج شد و رفت که رفت. درهتل یک اتاق سه تخته داشتیم در کنار هم. حالا یکی خالی بود و تصور کنید من و همسرم با چه وضعی روبرو بودیم که برگشتیم هتل و وسایل شخصی مجید روی تختش بود. نمی توانستیم قبول کنیم . او همسر و پسرش را خیلی دوست داشت ...