گفت: اخوي اين اتاق ما کجاست؟ گفتم: داداش اينجا خط اول فاو؛ ام القصره. اين طرف ايرانيها و آن طرف هم عراقيها هستند. از اين خط بالاتر بروي تير ميخوري. در ضمن اينجا اتاق نداريم، سنگر داريم. گفت: داداش، يه جا نشان ما بده، کپه مرگمان را بذاريم. خستهايم. با خودم گفتم اين بايد پيش خودم بياد تا آدمش کنم. آمد توي سنگر ما، جالب اين بود که براي نماز هم مُهر را از بالا به پايين ميانداخت و با پايش استُپ ميکرد! خيلي خودماني با خدا حرف ميزد. فکر ميکردم آدمش ميکنم. يک شب توي خط ميچرخيدم، ديدم آسمان را به رگبارگرفته! به سرعت رفتم سراغش و گفتم: بلند شو ببينم. پاشو مستقيم بزن. گفت:مگه ديوانم؟ بلند شم که تير ميخوره توي ملاجم. نه داداش! ما نشستيم کف اين سنگر و تير ميزنيم، تا عراقيها بفهمند که اينجا آدم هست و جلو نيان. کُفرم در آمده بود. تک و تنها بردمش توي سنگر کمين. گفتم حالا بُِکش !